ایمان پاک نهاد
Mezrab.6200@gmail.com
اول: همه چیز از آن روز لعنتی شروع شد. همان روزی که عاقبت مهندس میرحسین موسوی به عهدی که با سید بسته بود وفادار نماند؛ زیر قولش زد. آمد و با هزارهزار سودا در سر، خواست ردای بی رنگ و بویِ این زمانیِ ریاستِ ایران را با طعم گس جمهوریت به سر نهد؛ به تن زند ولی پنداری «نبود بر سر آتش میسرش که نجوشد». تصمیمِ او از پس سال های درازِ سکوت بس بسیار نابههنگام بود. همین شد که آستینها فشاندیم و سرها خاراندیم تا به خود بقبولانیم که میر حسین را بپذیریم. اندیشهها پروراندیم در سر؛ در سینه. ماندیم میان سید و میرحسین. گاه بی وفایش خواندیم و گهی در اغما فرو فتادیم. سید که رفت، نگران شدیم. «چه باید کرد»ها لمحهای رهایمان نکرد. از سرِ ناچاری بود یا نه، بسیاری حامیاش شدند. همانهایی پشتیبانِ بی قید و شرطاش شدند که 12 سال پیشتر خاتمیِ مهربان را بر کرسیِ خشنِ قدرت رهنمون کردند. آن موقع «چه باید کرد»ی در میان نبود. «گوی توفیق و کرامت» در میان افکنده شده بود. اکنون اما خیالِ چوگانِ پر از قدرتِ رقیب، دلهرهها می پخت؛ رها نمیکرد. شب ها بیدار میماندیم و روزها به جستوجوی راه و بیراههی خماندرخمِ انتخاب گذراندیم. میرحسین اما روز به روز مصممتر میشد. برنامهها میداد و سخنها میراند. رقیب هم آن سوتر آسوده خیال و متکی به هر آنچه میباید، هرزه را از ریحان تمیز می داد. لختی نشد که دلهامان قرص و افکارمان مطمئن، میرحسین را برگزیده عزم انتخاباش کردیم. کاری باید میکردن تا رقیب را از رقابت بازداریم و چوگانش به دست گیریم. سودای خم چوگانش را چه خیالها گذر کرد. تفال ها زدیم و زیباترین غزلهای شیخ شیراز را بلندبلند خواندیم. شاهدان غرل به یاریِ دودلیها آمدند. شک را رها ساختیم و آسمان را به رنگِ سبز انگاشتیم. میرحسین در شیرین سخنهایش از هرآنچه آرزو داشتیم گفت. باید همه چیز به آن جمعهی لعنتی ختم میشد. میباید تمام میشد. طرفِ ما شب نبود . . .
دوم: طاقتم تاق شده بود. به همه جا سر زدم. صفها طولانی بود. دست کم یک ساعتی باید توی صف میایستادم. حوصله نداشتم اما شوق چرا. روزنامه که رسیدم بچههای تحریریه تقریبا همگی در مدرسهای نزدیک روزنامه رایهایشان را انداخته بودند. دروغ نمیگفتند. رنگ جوهرین نوک انگشت نشانهشان داد می زد. نشانی مدرسه را گرفتم. شناسنامه به دست و خودکاری در جیب رفتم رای بدهم. خلوتتر از جاهای دیگر بود. نیم ساعتی به گفتوگو با پشت و پیش خود گذراندم. همه میگفتند ستاد میرحسین اعلام کرده خودکار به محل رایگیری بیاورند. اطمینانم از خیلی چیزها حاصل شد.
داخل حوزه رایانهای در میان نبود. تعجب کردم و پرسیدم مگر قرار نبود اطلاعات فردی از طریق کارت ملی رای دهنده به کامپیوتر منتقل شود. مگر رئیس ستاد انتخابات کشور این را نگفته بود. زنی با چادر سیاه که ناظر شورای نگهبان قانون اساسی بود پاسخم داد: «کامپوترها جوابگوی ازدحام نبودند. با مجوز جمعشان کردیم.» پرسیدم مگر میتوان فقط در یک شعبه این کار را کرد.» طوری که انگار انتظار این پرسش را نداشته باشد، مکث کرد و تا خواست جواب دهد، زنی دیگر کمی آنسوتر که حرفهای ما را شنیده بود جلوتر آمده و اینگونه پاسخم داد: «ما با مجوز جمع کردیم، شعبههای دیگر هم دارند جمع میکنند.» کارتاش را که دیدم فهمیدم مسوول ناظران شورای نگهبانِ آن حوزه است. سراغ ناظر ستاد میرحسین را گرفتم. نتوانستم پیدایش کنم؛ نبود. نام «میرحسین موسوی» خامنه را به خواناترين خطی که در توانم بود نوشتم و انداختم. به روزنامه برگشتم. . .
دویست و نهم: اکنون نوشتن دربارهی تو سخت است. آزاردهنده است. کاش مثل همیشه که در تحریریه پشت میز مینشستی و غلط های نوشتاری ام را گوشزد می کردی، همین حالا و اکنون نیز این چند سطر را می خواندی تا با خیالی آسوده – که دیگر غلطی ندارم – به انتشارش می سپردم. راستی آنجا چه خبر است. فرصتی به فکر بلندپروازت می دهند که شبی، نزدیکای صبحی، دستی به سوی قلمی بیفشانی «تا ز سر انگشتانت . . .»؟ می ترسم حتی فکر کنم به این که تاب و رمق نوشتن را مباد از تو گرفته باشند. دلم خالی می شود. اما باور نمیکنم و نخواهم کرد که آن میلههای خاکستری لعنتی و دیوارهای بی در و بی پنجره و هوای غبارآلود آنجا روحِ تسخیرناپذیرت را به گرو گرفته باشند. لابد آنجا هم مثل همیشه سخت گیری و منتقد.
کاش بازپرس ها که هرگز از ورای چشم بندهای سیاه دیده نمی شوند، جایی پشت برگههای بازجویی در اختیارت میگذاشتند تا آزاد بنویسی. تا به کوردلان و کورچشمان بیاموزی آداب پرسش و پاسخ را، گفت و شنید را. نگرانم اما با خاطری مطمئن که میدانم آن میله ها در کالبدِ بیپروای تو شکستنیاند. آن میله ها در این سفرِ دراز از تار عنکبوت هم سستتراند. نوشتن از تو در این شرایط سخت آزاردهنده است.
چهارم: آیا دوباره میتوان در ایران روزنامه نگاشت؟ در روزنامه نشستهام. خبر می رسد نمایندههای وزارتخانههای گوناگون در چاپخانه مستقراند و صفحهها را پیش از چاپ می خوانند.سردبیر میگوید «پس ما نیز نباید سودای انتقاد در سر داشته باشیم.» همهی منابع موثق خبری از بازداشت و دستگیری بیش از چهل روزنامه نگار و خبرنگار گفتهاند. عکسها و اسمها دوست داشتنیاند و آشنا. تصویرشان را که میبینم آرام میشوم. آنها برای منِ روزنامهنگارِ جوانتر همیشه نمادِ انتقاد و استواری بودهاند. امیدی بسیار دارم. عاقبت روزی در کشورم آزادانه، آن طوری که دوست میدارم، خواهم نوشت.
پنجم: «سرود پنجم، سرود آشنایی های ژرف تر است.» همه چیز از آن روزِ لعنتی آغاز شد