كانون زنان ايراني:
قلبم را در مجرای کهنه ای
پنهان می کنم
در اتاقی که دریچه اش نیست
از مهتابی
به کوچه تاریک
خم می شوم
و
به جای همه نومیدان
می گریم....
چیزی مثل تکلیف برایم وجود دارد که مرا مجبور به نوشتن این نامه می کند.نه اینکه نوشتن تجربه ای برای نوشتن باشد،نه.
تکلیفی است که من به آن دل گرم می شوم،و بهانه ای نیز که با تو ای رفیق و همکار در بند ،مانوس تر شوم.
خواستم از طریق نوشتن باشد چرا که آن را به خود وفادار و وجه مشترکی میان خود و شما یافتم.
باز این همه ، این دست نوشته مرا قانع نمی کند و در شرایطی خاص قرارم می دهد .انگار که کسی ایستاده تا من متن تلگرافی ام را خیلی زود به او بدهم و او با خواندن آن در یابد که تنها نیست و چشم ما به راه است که بیاید و دوباره با هم مشق کنیم ، روز را نامه را و نگار را .
اصلا نمی توانم بی مبالات و غیر جدی باشم ، کاملا احساس مسولیت می کنم وقت نوشتن. این را من از شما یاد گرفتم. می بینی که وقتی هم که می خواهم برایت نامه بنویسم به آن پایبندم.
سلام به ترجمه شده تر به مظهر اندیشه نیک ،خرد و دانایی خداوند ،آن که معنای دیگرش بهمن است.
می دانم که این نوشته سلام مرا به تو می رساند ، می دانم .
سلامی که دستی واقعی و چشمی اشک آلود دارد.
ای رفیق ، ای همکارتو اگر زندانی هستی ما هم در بی خبری حبس شدیم و در چهار دیواری به دام افتاده ایم.
کنار تنهایی ما ای رفیق و ای همکار در بند چه عاشقانه سبز می کنی صفحه خاکستری عمرما را ،پیش از این نیز خوب یادم هست که دل آشوبی ها را چگونه دل آرام، دل تنگی ها را دل باز،دل سردی ها را دل گرم و دل مردگی ها را دل زنده می کردی.
ای رفیق در بند تو به من آموختی آدمیت را .گفتی آدم کلمه زیبایی است که جنسیت ندارد ،قلب و مغز هیچکدام جنسیت ندارند.
راستی می دانی همه جا باریدن گرفته ،
سبزه ها روییده و داس ها گرم کار شده اند
نمی دانی چه ظلمتی با ردای سپید می بارد.
آنروز هم که ما دل سبز شدیم باران می بارید ، یادت هست؟
جانانه پای حرف ایستادن
بی جان پای دیوار افتادن است
پس سقراط فانی است
و هیچ کس برنده نیست
هرکه هست بازنده است
برنده آنست که نیست
آسوده باش ای نازنین
آسوده باش
که دیگر رنجی نیست.